چهارشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1388
من و دانشگاهم(قسمت اول!)

دانشکده معماری دانشگاه رازی 

در کمتر از یک چشم به هم زدن ترم یک دانشگاه من هم تمام شد...ترم یکی بود واقعا...

از تمام سوتی هایی که دادیم بگیر تا دوستان جدیدی که پیدا کردیم...

دانشکده ی من یک ساختمان یک طبقه است که یازده قدم تا کوه فاصله دارد و اگر روزی روزگاری در کرمانشاه برف ببارد بعدش هوا آنقدر بی ریخت شود که بهمن روی دهد،قطعا از زیر برف ماندن برایتان خواهم نوشت...

راهروهای دانشکده ی من سعی میکند معماری گونه باشد اما نیست...

از اولین جاهایی که کشف کردم پشت بام ساختمان معماری بود که بعدها پاتوق من شد و با دوستان آنجا چایی میخوردیم و بعدش من دوستان را دودره میکردم و خودم تنها میشدم آن بالا و تراوشات ذهنم را مینوشتم...

کلاس ما هفده دانشجو داشت که سه تایشان پسر بودند و الباقی دختر.کلاس ما اسمش آتلیه شماره یک بود که من دوستش داشتم...

ما چهار تا بودیم و هستیم در یک کلاس که یکی از اسمهایمان آنتی ویروس شد...

حالا ترم یک ما تمام شده و انتخاب واحد فرموده ایم و باز هم وبال گردن یکدیگر خواهیم بود...

ادامه دارد...

------------

پ.ن1:چقدر این آهنگ " کمرباریک" فرامرز آصف را دوست دارم!مهم نیست جواد است یا های کلس،مهم این است که من با آن حال میکنم!

پ.ن2: 22بهمن که میشود این جمله در ذهنم مدام تکرار میشود که:چه میخواستیم؛چه شد...

پ.ن3: ع ع،د د ...(سین میداند چه میگویم...!)

پ.ن4: دلم میخواهد بدانم مهندس م.ج یکدفعه چه شد که فریاد زد خداحافظ...؟

پ.ن5: چقدر خوشحالم که خانم جان(مادر پدرم)،پفک را به میوه ترجیح میدهد!

پ.ن6:نمیدانم چرا وقتی آقای چا*لنگی در پایان برنامه اش میگوید:با بر آمدن آفتاب از دماوند و دنا و سهند و سبلان و شاهو و تابش آن بر فلات ایران زمین،مو بر بدن من سیخ میشود...!(البته زمانی که اپیلاسیون به تعویق افتاده)جالب اینجاست با این حرف مو بر بدنم سیخ میشود و قلبم میلرزد اما با سرود ملی هیچوقت نشده که هیچ احساس خاصی داشته باشم...