چهارشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1388
مرگ میگ میگ و ولنتاین!

 

اینکه سفر شمال به درکه و دربند و دماوند تغییر مسیر بده مسلما چیز خوشایندی نیست( « د » دونیمون درومد!!!!!)اما خیلی وقتا مهم تر از اون اینه که بهت خوش بگذره و با همه ی کاستی ها بترکونی! ( من میترکونم پس هستم!) 

گاهی خیابون گردی های بی هدف و عمدا راه رو گم کردن از هر ترکوندنی بهتره! (خصوصا تو شهری که حالا خیلی خلوت شده!)   

پرایوسی نوشت : گرچه این چند روز هر روزمون ولنتاین بود اما این کیک خیلی چسبید... 

من دلشده ام،پس هستم! 

 

 

پ.ن۱: قسمت جدید «میگ میگ » واقعا غم انگیزه! 

اونجور که پرهام برام تعریف کرد گویا آقای پسر دیوید بکام جان خسته شدن بس که میگ میگ از دست گرگه فرار کرد و ایشون به باباشون فرمودن: دَدیییییییییی!!! میگ میگ ر. بکشششش!) 

دیوید جان هم بدون مشورت با ویکتوریا تشریف بردن و پول دادن به سازنده ی کارتون میگ میگ تا یه قسمت بسازن که میگ میگ میمیره! 

پ.ن۲:ماهواره رو فقط به این امید نیگا میکنم که رو شانس باشم و آهنگ یک شخص شخیص به اسم آقای هیرسا رو نشون بده و من دلی از عزا دربیارم و هر هر بخندم! 

دوست دارم یه میتینگ با آقای هیرسا داشته باشم!!!! 

پ.ن۳:البته ما که ماهواره نداریم!،از توی تاکسی اینو دیدم!!!