پنج‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1388
وقتی هاله اَبوت عصبانی می شود

 

وقتی عصبانیم اول از همه حدودا نیم ساعت بی هدف و بدون فکر و بدون تمرکز دارت بازی میکنم که در نهایت عضلاتم میگیره و بیخیال میشم.

بعد از آن یک مقادیر قابل توجهی خط خطی میفرماییم در دفتر قرمزمان و بعد به زمین و زمان فحش میدهیم و به صورت تَق(یا تَغ یا طَق و شاید هم طَغ!)دفترمان را میبندیم و حواله اش میکنیم بر شلفمان! 

در مرحله ی سوم میرویم یک دوش میگیریم.این دوش یک ساعت به طول می انجامد چون کارهای متفرقه مثل گر** و مشت کوبیدن بر دیوار و آب بازی دارد.نیم ساعت دوم را با آب سرد ریلکس میکنیم.  

بعد که دوش تمام میشود لباس یوگایم را میپوشم و حرکاتی را که دوستشان دارم انجام میدهم(بدون گرم کردن)مثل ساواناسانا ، واجراسانا ، ویپاریتاکارانی و سیرساسانا. 

بعد از آن یکی از دی وی دی های یانی را به رندم انتخاب میفرمایم و ولومش را تا ته زیاد میکنم و و حال میکنم.  

بعد دو تا عود روشن میکنم که بویش کرمانشاه را برمیدارد!

وقتی کار خاص دیگری ندارم که انجام بدهم و برای حسن ختام! یک نسکافه ی شکلات پهلو خودمان را مهمان میکنیم و حالش را میبریم! 

بعد از تمام این مراحل ان چیزهایی را که دو ساعت پیش نوشته بودم را میخوانم و هر هر میخندم.  

ته تهش که حالم خوب میشود میروم سر تارم و مینوازم و مینوازم و مینوازم تا صدای اهل بیت را دربیاورم! 

تفاوت این تار زدن با زمانهای دیگر این است که با صدای بلند با چیزی که میزنم میخوانم و حالش را میبرم!(که در اکثر موارد چون زدن و خواندن همزمان برایم شدیدا سخت است فقط خودم میفهمم چه میخوانم یا میزنم!به همین خاطر اهل بیت ترجیح میدهند فقط بنوازم!!) 

پ.ن1:البته در طول این پروسه عواقب نزدیک شدن به من با خودتان است.(اهل بیت در چنین مواقعی تا شعاع 3متری اینجانب پیدایشان نمیشود!) 

پ.ن2:به طور متوسط هر سه ماه و 6 روز یکبار در این حد عصبی میشوم! 

پ.ن3:امروز یکی از آن سه ماه و 6 روزها بود! 

پ.ن4:فقط یک نفر است که در چنین مواقعی میتوانم تحملش کنم! 

چون فقط اوست که به من حق میدهد گاهی هم که شده بزند به سرم! 

پ.ن5:آخر سال است و یک ماهی میشود که عود ندارم.